اي مفيد

بهشت

ماند‌ه ای در غربت و سرگردانی خود، بی‌پناه‌تر از همیشه؛ که به ناگهانی، اذن دخول به دل شکسته‌ات می دهند، تا روح و تن را بی‌نیاز آب غسل دهی در دریای اشک..

. نقطه‌ی آغازش زمین است و بال‌هایی که به آسمان گشوده می‌شوند. بی‌دلهره‌ی سقوط، بی‌فکر و اندیشه‌ی آب و دانه و خاک. زمین لحظه به لحظه کوچک‌تر می‌شود و آسمان جا می‌ماند از تو! مقصد بهشت است و روح تو، مسافری که در تن به آسمان عروج می‌کند!

حال بر خاک بهشت پا نهاده‌ای. آفتابِ داغ است و نوری که چشم‌هایت را می‌زند و نمی‌گذارد هیچ ببینی. به خیالت کمی که بگذرد عادت می‌کند چشم‌هایت و خوب می‌بینی؛ اما مگر ماهی، درون دریا جز آب می‌بیند؟

. انگار سال‌ها خواب عمیقی فرو رفته‌ بودی که ناگهان دستی شانه‌هایت را تکان داده و چشم باز کرده‌ای و خود را در حرمش یافته‌ای، و حال کورکورانه دنبال دستی می‌گردی تا از خواب بیدارت کند!

. تمام سعی‌ات در بین‌الحرمین برای دیدن اوست و صفای سعی‌ات یک نگاه او..

. می دانی این‌جاست. آشفته به دنبالش به هر سوی سرک می‌کشی. گاه از صحن عباس(ع) به گنبد طلایی حسین(ع). گاه از زیر قبه‌ی حسین(ع) به کف العباس..
بوی یاس پیچیده هر طرف. بوی چادر خاکی مادر‌ش. پسر همراه مادر است بی‌شک. باید چشم دنبال بانوی جوان قد خمیده‌ای بگردانی که دست به...  دلت‌ هروله‌کنان زیر پا می‌گذارد بین‌الحرمین را. بر سینه می‌زند و راه خیمه‌گاه در پیش می‌گیرد. باید همین‌جا باشد یالثارات حسین(ع).
هنوز برپاست خیمه‌ی حسین(ع)..

شب جدایی‌ست. نشسته‌ای روبروی ایوان طلایی عباس(ع) و اشک می‌ریزی و گاه زمزمه می‌کنی "مکن ای صبح طلوع" و گاه آه می‌کشی و می‌گویی زینب(س)..

چشم‌هایت بر سر دوراهی، از این گنبد به آن گنبد. بغض گلوی‌ت را می‌فشارد. نه با اشک می‌رود و نه در هق هق گلویت می‌شکند. نفس‌هایت به سختی بالا می‌‌آیند. نشسته ای میان بهترین دو راهی دنیا و چشم دوخته‌ای به طلوع خورشید از پشت گنبد عباس(ع) و دقیقه‌های آخر سفرت به بهشت، عهد می‌بندی با مولایت:

اَللّـهُمَّ اِنّي اُجَدِّدُ لَهُ في صَبيحَةِ يَوْمي هذا وَ ما عِشْتُ مِنْ اَيّامي عَهْداً وَ عَقْداً وَ بَيْعَةً لَهُ في عُنُقي ، لا اَحُولُ عَنْها وَ لا اَزُولُ اَبَداً..

برگشته‌ای و می‌اندیشی که کجا بهشت را به بها می‌دهند وقتی دار و ندارت "نداری" بود و تو را به بهانه‌ای بردند..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 30 مرداد 1390